X
تبلیغات
((مجموعه داستانهای کوتاه و آموزنده))

((مجموعه داستانهای کوتاه و آموزنده))

این وبلاگ در تاریخ 1391-03-31 در پایگاه ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت گردیده است.

فقط دردش کم باشه

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:59  توسط محسن مطابق  | 

آرزوی دو همسر 60 ساله

یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:55  توسط محسن مطابق  | 

در فرودگاه

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:52  توسط محسن مطابق  | 

مجنون دست کشید

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:51  توسط محسن مطابق  | 

لیلی زیر درخت انار نشست.

لیلی زیر درخت انار نشست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:49  توسط محسن مطابق  | 

تزریق خون

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم،
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:44  توسط محسن مطابق  | 

خانم نظافتچی

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:43  توسط محسن مطابق  | 

ساعت را نگاه می کنم

ساعت را نگاه می کنم. ده است. آخ چه قدر خوابم می آید! حتماً همه رفته اند . مانند هر سال . انگار نه انگار که دیشب تا کنون نه ساعت خوابیده ام . این قدرخواب های جورواجور و مزخرف می بینم که
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:41  توسط محسن مطابق  | 

همسرم دیگه آن زن سابق نشد

همسرم دیگه آن زن سابق نشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 11:34  توسط محسن مطابق  | 

داستان واقعی

((به نام آفریننده روزگار))

((این داستان براساس یک واقعیت نوشته شده است))

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروسش و نوه 4 ساله اش زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزید و چشمانش تار شده شده بود و گام هایش لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای صرف شام دور هم جمع می شدند.اما دستان لرزان پدر بزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.نخود فرنگی از توی قاشقشقل می خورد و روی زمین می ریخت،وقتی لیوان را می گرفت،غالبا شیر داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از ان همه ریخت و پاش کلافه شده بودند.

پسر گفت:باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا روی میز را تحمل کرده ام.سپس زن و شوهر برای پیر مرد،در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیر مرد یکی دو ظرف را شکسته بود،حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دانند.

که گه گاه چشمشان به پیر مرد می افتاد  و متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند.تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دانند.

اما کودک 4 ساله شان در سکوت شاهد همه رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سر گرم بازی با تکه ای چوبی دید که روی زمین ریخته بود،با مهربانی از او پرسید:پسرم داری چی میسازی؟

پسرک هم با ملایمت جواب داد:یک کاسه چوبی کوچک تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو مامان غدا بدم؛سپس لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد.و سپس اشک از چشمانشان جاری شد؛آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

نتیجه:قدرت درک کودکان فوق العاده است.چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده،گوشهایشان در حال شنیدن،ذهنشان در حال پردازش پیامهای دریافت شده است.اگر کودکان ببینند صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک می بینیم این نگرش را الگوی زندگیشان قرار می د هند.

(( نام داستان به عهده شما عزیزان است ))

((منتظر جواب شما عزیزان هستم ))

((عزیزان می توانند جواب های خود را از طریق نظر دهید و یا رفتن به منوی پروفایل اسم داستان و نام خود را پیامک کنند.

با تشکر))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:59  توسط محسن مطابق  |